۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه
لباس
۱۳۸۹ مهر ۲۴, شنبه
تا شقایق
……………. کوههايي چه بلند !
…………………………در گلستانه چه بوي علفي ميآمد !
من در اين آبادي، پي چيزي ميگشتم ،
……………………………….پي خوابي شايد،
…………………………………………�€ ¦.پي نوري ، ريگي ، لبخندي .
پشت تبريزيها
…………..غفلت پاكي بود، كه صدايم ميزد .
پاي نيزاري ماندم، باد ميآمد، گوش دادم ،
………………………………..چه كسي با من، حرف ميزد ؟
…………………………………………�€ �………….سوسماري لغزيد
…………………………………………�€ �…………………….راه افتادم .
……………….يونجه زاري سر راه،
………………………………بعد جاليز خيار، بوتههاي گل رنگ
…………………………………………�€ �………..و فراموشي خاك
…………………………………..*****
لب آبي
…..گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :
من چه سبزم امروز
………………و چه اندازه تنم هشيار است !
……………………………نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .
چه كسي پشت درختان است !
…………………….هيچ! ميچرد گاوي در كرد .
ظهر تابستان است .
………….سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .
…………………………………………..سايه هايي بي لك ،
…………………………..گوشهاي روشن و پاك
…………………………………………..كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .
زندگي خالي نيست :
………………..مهرباني هست، سيب هست ، ايمان هست .
………………………………………..آري!!
تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .
در دلم چيزي هست، مثل يك بيشهء نور، مثل خواب دم صبح
……………………….و چنان بيتابم، كه دلم مي خواهد
……………………………………..بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .
………………………………………..دورها آوايي است، كه مرا ميخواند .
۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه
فقر
فقر همه جا سر می كشد .......
فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست ......
فقر ،چیزی را « نداشتن » است ، ولی آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست .......
فقر ، همان گرد و خاكی است كه بر كتاب های فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند ......
فقر ، تیغه های برنده ماشین بازیافت است ، كه روزنامه های برگشتی را خرد می كند ......
فقر ، كتیبه سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند .....
فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته می شود .....
فقر ، همه جا سر می كشد ........
فقر ، شب را« بی غذا » سر كردن نیست ..
فقر ، روز را « بی اندیشه» سر كردن است ..
دکتر شریعتی
۱۳۸۹ تیر ۱۵, سهشنبه
مقایسه
|
پرنده معتقد بود که باید پرواز نیز گنجانده شود
ماهی هم به آموزش شنا معتقد بود و سنجاب اصرارداشت که بالا رفتن از درخت
نیز باید در زمره آموزشهای مدرسه قرار بگیرد
شورای مدرسه با رعایت همه پیشنهادات دفترچه راهنمای تحصیلی مدرسه را تهیه نمود
و بعد قرار شد که همه حیوانات درسها را یاد بگیرند
خرگوش در دویدن نمره بیست گرفت, اما بالا رفتن از درخت برایش دشوار بود
مرتب از پشت به زمین می خورد
دیری نگذشت که در اثر یکی از این سقوط ها مغزش آسیب دید و
قدرت دویدن را هم از دست داد
حالا به جای نمره بیست, نمره ده می گرفت
و در بالا رفتن از درخت هم نمره اش از حد صفر بالاتر نمی رفت
پرنده در پرواز عالی بود اما نوبت به دویدن روی زمین که می رسید
نمره خوبی نمی گرفت
مرتب صفر می گرفت. صعود عمودی از تنه و شاخه و
برگ درختها هم برایش سخت بود
جالب اینجا ست که تنها مارماهی کند ذهن و عقب افتاده بود که
می توانست درسهای مدرسه
را تا حدودی انجام دهد و با نمره ضعیف بالا رود
اما مسئولین مدرسه از این خوشحال بودند که همه دانش آموزان همه دروس را می خوانند.
عده ای هستند که همیشه کوشیده اند یک الگوی مشخص بر مردم تحمیل کنند
آنان ماشین می خواهند نه انسان
آنها می خواهند خداوند انسانها را همانطور بسازد که شرکت (( فورد ))اتومبیل می سازد :
روی خط تولید
ولی خداوند انسانها را روی خط تولید خلق نمی کند
او هر فردی را منحصر به فرد می آفریند
از باغی می گذری و به یک درخت بلند و عظیم برمی خوری
مقایسه کن: درخت بسیارتنومند و بلند است، ناگهان تو خیلی کوچک هستی
اگر مقایسه نکنی، از وجود آن درخت لذت می بری،
ابداٌ مشکلی وجود ندارد.
درخت تنومند است: خوب که چی؟
بگذار تنومند باشد، تو یک درخت نیستی
و درختان دیگری هم هستند که چندان تنومند و بزرگ نیستند
ولی هیچکدام از عقده ی حقارت رنج نمی برند
من هرگز با درختی برخورد نکرده ام که از عقده ی حقارت یا
از عقده ی خودبزرگ بینی در رنج باشد
حتی بلند ترین درختان،هم از عقده خودبزرگ بینی رنج نمی برد، زیرا مقایسه وجود ندارد
انسان مقایسه را خلق می کند،
زیرا برای عده ای نفس فقط وقتی ممکن هست که پیوسته توسط مقایسه تغذیه شود.
ولی آنوقت دو نتیجه وجود دارد: گاهی احساس برتر بودن می کنی و گاهی احساس کهتربودن
و امکان احساس کهتری بیش از احساس برتری است،
زیرا میلیون ها انسان وجود دارند
کسی از تو زیباتر است، کسی ازتو بلندقد تر است،
کسی از تو قوی تر است، کسی به نظر هوشمندتر از تو می رسد
کسی بیشتر از تو دانش گردآوری کرده است،
کسی موفق تر است، کسی مشهورتر است،
کسی چنان است و دیگری چنین است.
اگر به مقایسه ادامه بدهی، میلیون ها انسان.....
عقده ی حقارت بزرگی گردآوری می کنی.
ولی این ها واقعاٌ وجود ندارد، مخلوق خودت است
زندگي شگفت انگيز است
فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد
كوچك باش و عاشق ...
كه عشق می داند
آئین بزرگ كردنت را ...
بگذارعشق خاصیت تو باشد
نه رابطه خاص تو باکسی
فرقى نمي كند
گودال آب كوچكى باشى
يا درياى بيكران
زلال و پاک كه باشى
تصویر آسمان در توست
چرا که مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد
آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد
اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند
دوست داشتن دلیل نمی خواهد
ولی نمی دانم چرا
خیلی ها
و حتی خیلی های دیگر
می گویند
این روز ها
دوست داشتن
دلیل می خواهد
و پشت یک سلام و لبخندی ساده
دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده
و دنبال گودالی از تعفن می گردند
دیشب
که بغض کرده بودم
باز هم به خودم قول دادم
من سلام می گویم
و لبخند می زنم
و قسم می خورم
و می دانم
عشق همین است
به همین ساد گی
بارالها
برای همسایه ای که نان مرا ربودنان
برای دوستی که قلب مرا شکست مهربانی
برای آنکه روح مرا آزرد بخشایش
و برای خویشتن خویش آگاهی و عشق
از درگاهت آرزو دارم
۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه
ما که مشاوره نخواستیم

چند رستوران گرانقيمت را رد كرد تا به رستوراني رسيد كه روي در آن نوشته شده بود :" ناهار همراه نوشيدني فقط يك دلار"، جاني معطل نكرد و داخل رستوران شد و يك پرس اسپاگتي و يك نوشابه برداشت و سر ميز نشست.
گارسون برايش دو نوع سوپ، سالاد، سيب زميني سرخ كرده، نوشابه اضافه، بستني و دو نوع دسر آورد و به اعتراض جاني توجهي نكرد كه گفت:" ولي من اين غذاها رو سفارش ندادم."
گارسون كه رفت جاني شانه اي بالا انداخت و گفت:" خودشان مي فهمند كه من نخوردم!"
اما جاني موقعي فهميد كه اين شيوه آن رستوران براي كلاهبرداري است كه رفت جلو صندوق و متصدي رستوران پول همه غذاها رو حساب كرد و گفت 15 دلار و 10 سنت.
جاني معترض شد " ولي من هيچكدومو نخوردم!" و مرد پاسخ داد " ما آورديم مي خواستين بخورين!"
جاني كه خودش ختم زرنگهاي روزگار بود، سري تكان داد و يك سكه 10 سنتي روي پيشخوان گذاشت و وقتي متصدي اعتراض كرد گفت:" من مشاوري هستم كه بابت يك ساعت مشاوره 15 دلار مي گيرم."
متصدي گفت :" ولي ما كه مشاوره نخواستيم؟!" و جاني پاسخ داد :"من كه اينجا بودم مي خواستين مشاوره بگيرين!"
و سپس به آرامي از آنجا خارج شد
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه
بی كران درون انسان

ازدواجش، در حالی كه هنوز آفتاب اولین صبح
زندگی مشتركش طلوع نكرده بود، قصر پدر را در
جست و جوی حقیقت ترك می كند. این سفر سالیان
سال به درازا می كشد و زمانی كه به خانه باز می گردد
فرزندش سیزده ساله بوده است! هنگامی كه
همسرش بعد از این همه انتظار چشم در چشمان
"بودا" می دوزد، آشكارا حس می كند كه او به حقیقتی
بزرگ دست یافته است. حقیقتی عمیق و متعالی.
بودا كه از این انتظار طولانی همسرش
شگفت زده شده بود از او میپرسد: چرا به دنبال
زندگی خود نرفته ای؟!
همسرش می گوید: من نیز در طی این سال ها
همانند تو سوالی در ذهن داشتم و به دنبال پاسخش
می گشتم! می دانستم كه تو بالاخره باز می گردی
و البته با دستانی پر! دوست داشتم جواب سوالم را
از زبان تو بشنوم، از زبان كسی كه حقیقت را
با تمام وجودش لمس كرده باشد. می خواستم بپرسم
آیا آن چه را كه دنبالش بودی در همین جا و در
كنار خانواده ات یافت نمی شد؟!
و بودا می گوید: "حق با توست! اما من پس از
سیزده سال تلاش و تكاپو این نكته را فهمیدم كه
جز بی كران درون انسان نه جایی برای رفتن هست
و نه چیزی برای جستن!"
حقیقت بی هیچ پوششی
كاملا عریان و آشكار در كنار ماست
آن قدر نزدیك
كه حتی كلمه نزدیك هم نمی تواند واژه درستی
باشد!
چرا كه حتی در نزدیكی هم
نوعی فاصله وجود دارد!
ما برای دیدن حقیقت
تنها به قلبی حساس
و چشمانی تیزبین نیاز داریم.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه
پول را به دربان هر فاحشه خانه ای كه ميدانی بده - -
''من اين بيت معروف مرشد حافظ كه ميگويد : > به مي سجاده رنگين كن , گرت پير مغان گويد < را خوانده ام ولي مشكل دارم . ''
باقی الله گفت : '' مدتی از پيش من برو و من موضوع را برايت روشن خواهم كرد . ''
پس از مدت زمانی مريد نامه ای از پير دريافت كرد كه ميگفت :
'' تمام پولی را كه داري بردار و به دربان هر فاحشه خانه ای كه ميدانی بده . ''
مريد گيج شده بود و براي مدتی فكر كرد كه اين مرشد بايد قلابی باشد .
پس از اين كه چند روزی با خودش كشتی گرفت, به نزديك ترين فاحشه خانه رفت و تمام پولی را كه داشت به دربان آنجا داد .
دربان گفت :
'' براي چنين پولی, من بايد قشنگ ترين جواهر مجموعه خودمان را به تو تقديم كنم . ''
وقتي مرد وارد اتاق شد , زنی كه در آن جا بود گفت :
'' من دوشيزه هستم. مرا با فريب به اين خانه آورده اند و مرا با زور و تهديد در اين جا نگه داشته اند. اگر حس عدالت خواهي تو از دليلی كه برايش به اين جا آمده ای , قوی تر است ; به من كمك كن تا فرار كنم . ''
آن وقت مريد معنای شعر حافظ را درك كرد :
> به می سجاده رنگين كن, گرت پير مغان گويد <
برگرفته از كتاب راز